تبليغاتX
ساحل تنهایــــی من
آنچه گویم شعر نیست , غزل و قصیده نیست , حرف هاییست ز جنس غم و تنهایی من
 

پنج شنبه ای دیگر...

 

و دلتنگی ای که  اوج می گیرد...

 

و دردی که  سرباز می کند...

 

و دیداری که تازه می شود....

 

نزدیک ظهر است.ناگهان به یاد دوستم می افتم.دوستی قدیمی و صمیمی.خیلی وقته از هم بی خبریم.زنگ می زنم.خانه نیست.پیغام می گذارم.

مدت زیادی نمی گذرد که تماس می گیرد.چقدر صدایش خسته است... کمی سربه سرش می ذارم و گله می کنم از اینکه بعد از عقدش مرا فراموش کرده... ولی او مثل همیشه نیست..می پرسم:چیزی شده؟؟؟

جوابش نگرانم می کند.می گوید:خسته ام.به این نتیجه رسیدم که اشتباه کردم.از روز عقدم تا الان یه روز خوش نداشته ام...

و بعد آرام آرام سفره دلش را باز می کند.از نامهربانی های خانواده ی شوهرش می گوید...از اینکه به خاطر شوهر و عشقشون همه چیز رو تحمل کرده...از اینکه افسرده شده...از اینکه...

سکوت می کنم تا دلش را خالی کند...می گویم صبور باش و صبر کن...شاید گذشت زمان همه چیز را حل کند...تنها کاری که می تونم کنم همینه...دلداریش بدم...

از دردش دلم به درد می آید...به حرفاش فکر می کنم...به قول خودش تاوان چی رو داره پس می ده؟؟؟

 

بعد از نهار و نماز تو تختم دراز می کشم.جای عمل دندونم دوباره درد می کنه. تلویزیون دعای عرفه پخش می کند.صدای دعا تا اتاقم به گوش می رسد.به دعا گوش می کنم.دلم عجیب هوای زیارت کرده.خانه ی خدا یا کربلا...

نمی دانم کی به خواب می روم.خواب می بینم که شب شده و نتونستم بیام سر خاکتون...از خواب می پرم.چه کابوس بدی...به ساعت نگاه می کنم.چیزی به 5 نمونده.سریع لباس می پوشم و وضو می گیرم.مامان می پرسه:کجا؟؟؟

- میرم بهشت صادق.

-الان؟؟؟دیره که.هوا داره تاریک میشه.

-اشکال نداره.زود برمی گردم.نگران نباش.

سوار ماشین می شوم.نگاهم به عقربه بنزین که می افتد جیغ می کشم.روی صفر است.کیفم را که می گردم اعصابم بیشتر خرد می شود.کارت سوخت همراهم نیست.پیاده می شوم و وارد خانه می شوم.به زمین و زمان فحش می دهم.مامان می پرسه:چی شده؟؟؟

- لعنت به این ماشین.یه قطره بنزین داخلش نیست.

- خیریت داره.نمی خواد بری.با این اعصابت رانندگی نکن.

مگه میشه ؟؟؟هیچ چیز نباید مانع رسیدن من به شما شود.

کارت رو برمیدارم و راه می افتم.حساب می کنم تا بخواهم بنزین بزنم و برسم به شما شب شده.پس بی خیال بنزین...

 نزدیکی های بهشت صادق راه را به خاطردعای عرفه بسته اند.مجبور می شوم از کوچه ها بروم.راه 5 دقیقه ای در نیم ساعت طی می شود!!!

قبرها را یکی یکی رد می کنم...راه نمی روم.می دوم...اشکهایم بی اختیار روانه می شود...آه که دیدار شما چه شیرین است...

گفتنی هایم را با شما از یاد می برم... مثل همیشه...غرق رویایتان می شوم...صدای اذان مرا به خود می آورد...هوا تاریک شده.اطرافم را نگاه می کنم.چند زن در نزدیکی ام سر مزاری نشسته اند...با بودن آنها ترس را از خودم دور می کنم...ترس از مردگان نه...آنها بی آزارند...ترسم از زنده هاست....

آنها که می روند لحظه ی رفتن من هم می رسد...باید بروم...چقدر زود...

بلند می شوم و آرام راه می افتم.با دایی شهیدم هم دیداری تازه می کنم .چه آرامشی پیدا می کنم...

دلم نمی خواهد به خانه بروم...یادم می آید که ماشین بنزین ندارد.پمپ بنزین و بعد... راهم را به خانه ی دایی کج می کنم.دلم برایشان تنگ شده....دایی خانه نیست...وقتی می آید مثل همیشه شوخی و خنده می کند...سربه سرم می گذارد...ضبط روشن می کند و صدایش را تا آخر بلند می کند...میگه:شب عیده...شاد باشین و بعد بلند می شود و می رقصد...می خندم...کاش شما هم بودین....جایتان چقدر خالی است....

این  عیدقربان وشب یلدا هفتمین سالی است که جایتان خالی است...

 

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که 1 دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت...

یلدا و عید مبارک...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 23:41  توسط ساحل تنها  |